خرید بک لینک
سلام . من اومدم یه یادداشت بنویسم به عنوان آخرین یادداشت قبل از کنکورم . امروز 6 تیرماه و من ده روز دیگه کنکور دارم . جمعه دو هفته قبل سنجش داشتم و رتبه نسبتا خوبی واسم پیش بینی کرد. نمیدونم چرا ولی آرامش عجیبی همه وجودم و فراگرفته و احساس میکنم قراره اتفاق های خوبی بیافته توی زندگیم . از خدا میخوام که مثل همیشه پشتم باشه و تنهام نگذاره و کمکم کنه که صلاحش هرچی هست من ظرفیت و توان پذیرشش رو داشته باشم . خدایا مثل همیشه خیلی مخلصیم + نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:35 توسط دختر فرورديني |

برچسب: غبار,روبی,وبلاگم, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

مثل همیشه اول سلام. توی پست قبلی نوشته بودم که اون آخرین پست قبل از کنکورم خواهد بود اما امروز که کمتر از یک هفته به کنکورم مونده یهو دلم گرفت و احساس کردم که بیام اینجا بنویسم حس خوبی پیدا میکنم. دو تا دوست عزیز هم لطف داشتن و برام کامنت گذاشته بودن که همینجا از لطف و محبتشون تشکر میکنم. نمیدونم چرا با اینکه من قبلا کنکور دادم با همون کنکور دانشگاه هم رفتم لیسانس هم گرفتم ولی بازم تا اسمش میاد تپش قلب میگیرم ، انگار ابهت بعضی چیزها هیچوقت نمیشکنه حتی اگه مثلا nبار هم تجربه شون کرده باشی. خدایا ازت خواهش می کنم به همه کنکوری هایی که اگر قبول نشن اون چیز دل خواهشون رو به فنا میرن( از جمله این

برچسب: پیمان,شکنی,کردم, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

دیروز کنکور و دادیم و ماراتن تمام شد. اما منی که فکر می کردم با تموم شدن کنکور من میشم مثل یه کبوتر آزاد و رها ، انگار بعد از کنکور پر هام رو چیدن و کردنم تو قفس نمیدونم چرا بعد از کنکور تازه دلهره اینکه وای چی میشه و چه اتفاقی قراره بیافته افتاده به جونم . دیروز وقتی رسیدم خونه اول یه دل سیر اشک ریختم و رفتم رو اعصاب مادرم بعدش هم مثل یه مرده متحرک این طرف و اون طرف می رفتم. نمیدونم آخرش چی میشه تو رو خدا برام دعا کنین . دعا کنین من ظرفیت پذیرش هر نتیجه ای رو داشته باشم + نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 22:2 توسط دختر فرورديني |

برچسب: پایان,ماراتن, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

جواب هام رو با کلیدی که سازمان سنجش امروز داغ داغ منتشر کرد چک کردم. به قول مشاورم پنج تا درس و عالی زدم و سه تا متوسط. صد البته که توقع خودم از خودم بسیار بیشتر بود ولی باز هم خداروشکر چون شاید بدتر از اینم میتونست باشه و شایدم باشه چون بعد دو روز جواب هایی که توی پاسخ نامه زدم شاید درست و درمون یادم نمونده باشه . از طرفی کنکور هم مثل امتحان های دبیرستان نیست که بیای از جلسه بیرونو بگی 20 میشم ، همه چیز بستگی به رتبه 1 داره که بقیه براساس اون sort میشن . به هر حال الان دیگه من فقط سپردم به خدا . خدایا خیلی مخلصیم دیگه ببینم میخوای برام چیکار کنی .+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:2

برچسب: خدای,مهربونم,امید,دارم, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

امروز خبري رو شنيدم كه من رو بسيار منقلب و ناراحت كرد . مريم ميرزاخاني عزيز متاسفانه از بين ما رفتند و جامعه علمي جهاني رو متاثر كردن . راستش ياد داستان دخترك كبريت فروش افتادم ؛ اون قسمتي كه دخترك به آسمان نگاه ميكرد و ميديد ستاره اي خاموش شده و ياد حرف مادربزرگش مي افتاد كه بهش گفته بود وقتي ستاره اي ميافته يعني يه نفر ميميره .... ستاره درخشان و پرفروغي توي آسمان علم غروب كرد امروز ولي همون طور كه ستاره هايي كه ما توي آسمان ميبينيم شايد سالها پيش غروب كرده باشن ولي نورشون هنوز به زمين ميرسه خدمات و توليد علمي كه اين بانوي فرهيخته انجام دادن تا ساليان سال درخشش خودش رو توي آسمان علم حفظ خوا

برچسب: نهايت,احترام,براي,ستاره,كوتاه,درخشيد,خاموش, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

در حول و حواشی روز دختر و وقتی که بنیتا کوچولوی هشت ماهه رو گرسنه و تشنه و گرما زده پیدا می کنند دلم خواست که بیام اینجا و یه کم دق و دلیم رو سر اینجا خالی کنم . راستش من از دوران نوجوانیم و حتی اواخر کودکیم هیچ وقت از اینکه یه دختر بودم راضی نبودم و البته این اصلا و ابدا به این معنی نبود که دلم میخواست بقیه عمرم رو به عنوان یه پسر زندگی کنم فقط اینکه همیشه از محدودیت ها و اجبارهایی که برای دخترها وجود داشت شاکی بودم. هرچی بزرگتر شدم عرصه بهم تنگ تر و تنگ تر شد و الان احساس میکنم واقعا دیگه گنجایش ندارم . خسته شدم از س یه سری اصولی که پشیزی براشون ارزش قایل نیستم داره بهم دیکته میکنه کدوم کار

برچسب: برای,دختر,بدون, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

خب رتبه ها هم اومد و انتخاب رشته هم کردیم و ما موندیم و یه بلاتکلیفی جدید از جنس اینکه چی رو کجا قبول میشیم البته خیلی بدم نیستا هیجان خودش و داره بالاخره ولی نمیدونم چرا من دیگه senseless شدم نسبت به وقایع کنکوری انگار گیرنده هام تطابق حاصل کرده باشن مثلا!! به هر حال هر اتفاقی قرار باشه بیافته میافته و من بیخودی دارم بیقراری میکنم ولی واقعا از خدا میخوام که اگه در من لیاقت چیزی رو میبینه اون رو بهم بده در غیراینصورت چیزی که به صلاحم نباشه رو حتی لحظه ای نمیخوام . به قول شاعر "من چقدر دوست دارم خدا "

برچسب: بعدا,نوشت,انتخاب,رشته, نویسنده: آوا عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

صفحه بندی